محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

ماه زندگی ما

ماجرای من و کارام (4)

همه میگن من تازگیها خیلی شیطون شدم حسابی آتیش می سوزونم .. صدای مامانم همش توی خونه است ماهان نکن ! ماهان دست نزن! ماهان می افته رو پات! ماهان دستت میمونه لای در! ماهان ! ماهان ! ماهان !!! ولی من کار خودمو میکنم اول از اینکه یه عقاب توی خونه داریم خیلی دوستش دارم از روی مبل میرم بالا تابرسم بهش بعد دوست دارم فقط بهش دست بزنم خیلی از اینکه کنارش بشینم خوشحالم دیگه اینکه عاشق جار بروقی ام البته تا خاموش باشه روشن که بشه فرار میکنم اصلا نزدیکش نمی شینم از صداش خیلی بدم می آد یکی از جاهای مورد علاقه من توی خونه آشپزخونه است ! بازی با چاهش .. بازی با کشوها .. کوبیدن در کابینت ها و باز و بسته کردنشون ... انگشت کردن توی س...
26 فروردين 1393

ده ماهگي

    به هر کسی که می رسی ، می گوید:   آدم فقط یکبار عاشق میشود.. دروغ است ... تو باور نکن... مثلا خود من، هر روز ، دوباره ، عاشقت م یشوم.... ده ماهگيت مبارك مرد كوچولوي من دسته گل من !! پسرم ... عشقم ... نفسم ... هر روز بيشتر از ديروز ديوونت ميشم .. هر روز با هر كارجديدي كه ازت مي بينم هيجانم بيشتر ميشه ميدونستي تو قشنگ ترين هيجان زندگي مني؟ تو زيباترين تجربه اي .. براي داشتن تو هر لحظه و هر ثانيه شكر گزارم ... براي بودنت .. براي نفس كشيدنت .. ايستادنت ... دست زدنت .. خنديدنت .. و با اون صداي قشنگ ماما گفتنت ديوونه ام .. ماهان من ...
19 فروردين 1393

نوروز 93 سري دوم

اينم سري دوم عكسهاي نوروزي ما روز چهارم عيد از استان گيلان به استان مازندران رفتيم پيش مامان محبوبه اينها.. نوشهر و چالوس اونجا هم خيلي قشنگ بود و خوش گذشت ... خاله خاطره - زندايي آنيتا - مامان محبوبه - مامانم - بابا - مهدي و مهسا و البته ياسمن هم داشت ماسه بازي ميكرد و در عكسها حضور نداره ..     ...
16 فروردين 1393

اولين سيزده بدر

قشنگ من اولين سيزده بدر زندگي قشنگت رو كنار خاله خاطره و عمو مهدي و برديا بوديم و خيلي بهمون خوش گذشت و شما حسابي آتيش سوزوندي .. هوا خيلي خوب بود گاهي خنك ميشد ولي بيشتر آفتاب بود . برديا هم حسابي حال كرد .. امسال بچه هاي ديگه باهامون نبودن به جمع شش نفره ما با اينكه كوچيك بود و جاي همه خالي اما خوش گذشت... شما در اين روز قشنگ و زيبا نه ماه و 27 روزه بودي .. تازه ياد گرفته بودي گاهي بدون كمك بايستي و خيلي از اين استقلال هم خوشت ميومد .. اينجا بغل خاله خاطره خوش تيپ بودي اينجا هم كنار مامان بودي و اولش مي ترسيدي بري روي چمن ها و همش روي زير انداز بودي و به درختها و اين طرف و اون طرف نگاه ميكردي انگار تعجب كرده ب...
16 فروردين 1393

نوروز 93 (اول)

زندگی بهانه است !! من هوا را به بهانه همنفسی با «تــــــــو» تنفس میکنم ....   عیدت مبارک پسرم ... حضور شیرین تو کنار خانواده ما امسال رنگ و بویی خدایی داشت... پارسال تو توی دل مامانی بودی و امسال کنار سفره هفت سین خانواده بودی ... شیرین و خوشرنگ !! به جمع خانواده ما گرمی خاصی میدی و لمس بودنت برامون عالی ترینه ... مثل خودت که بهترینی .. مرد کوچولوی من در اولین عید نوروز زندگیش نه ماه و ١٥ روزه بودی ... و عالـــــــــــــــــــــــــــــــــی... اینم دو تا عکس از شیرینی بودنت کنار خواهرها و برادرت... بعد از سال تحویل راهی مسافرت به سمت فومن یکی از شهرهای استان گیلان شدیم البته چون صبح زود ...
10 فروردين 1393

نه ماهگی

دوست داشتنت بزرگترین نعمت دنیاست مرا شاد میکند و لبخند را به دنیایم هدیه میکند حتی این روزها گاهی پرواز می کنم من این دوست داشتن را بیشتر از هر چیز در این دنیا دوست دارم ............ زندگی می کنم و برایش دلیل هم دارم دوست داشتن تــــــــــــــــــــــو   نه ماهگیت مبارک شیرینم عزیزه دلم وزن شما در پایان نه ماهگی ٩٢٠٠و قد ٧٦بودی عزیزم نسبت به ماه پیش خوب بودی ولی هنوزم کمی !! مخصوصا قدت !! کوتاه موندی پسرم و اما شیطنتات عزیزم .. دیگه حسابی توی چهار دست و پا رفتن مهارت  پیدا کردی و به سرعت خودت و به همه چیز میرسونی .. اصلا هم دیگه پخش زمین نمی شی خودت دسته های مبل و یا جایی و میگیری و بلند میشی م...
20 اسفند 1392

ماجراي من و كارام 3)

عزيزه دلم ماهه پيش كه مريض شده بودي خيلي غصه خوردم كه دو هفته بيمارستانت باعث شد كه خيلي از لحاظ رشدي و حركتي عقب موندي ... و اميدوارم بودم كه اين ماه جبران كني ... اين شد كه هشت ماه و 7 روزه بودي كه سومين دندان كوشولوت نمايان شد هشت ماه و 16 روزه بودي كه سينه خيز رفتي با سرعت برق و باد هشت ماه و 18 روزه بودي كه چهار دست و پا شدي و در هشت ماه و 20 روزگي چهارمين دندان خوشجلت مشاهده شد ... اين بود كه تازه خيال مامان و كمي راحت كردي ... البته وزنت و قدت و هنوز نمي دونم كه جبران شده يا نه ولي حركتي خدا رو شكر رسيدي به موعدت! اينم عكسهاي ناز گل پسرم ::: روي مبل نشستن و خيلي دوست داري گاهي روي مبل دراز ميكشي و تي وي مي بي...
5 اسفند 1392

بردیا پسر خاله من

من یک پسر خاله دارم که دو سالی با هم فرق داریم اما خیلی مهربونه اصلا منو و هلیا رو اذیت نمیکنه .. هر چی بخوام بهم میده فقط بعضی وقتها تا میخوام به ماشیناش دست بزنم از جلوم بر میداره آخه یه تعصب خاصی به ماشین هاش داره ... ... خاله ام میگه بردیا جون و عمرش ماشینهاشن .. من و بردیا زیاد با هم همبازی نیسیتم چون من کوشولو هستم و اونم با من حال نمیکنه ... ولی شاید بزرگتر بشیم خیلی بازیها بتونیم با هم داشته باشیم ... چند تا از عکسامونو براتون میزارم ... اینم بردیا پسر خاله خوش تیپه من ... اینم من و  عمو مهدی و بردیا ... عمو مهدی رو هم که  بابای مهربونه بردیاست اینقدر مهربوننننننننننننننننننننه که نگو ... اینم دوباره برد...
26 بهمن 1392

ماجرای من و هلیا (3

من و هلیا با هم یکماه و چهار روز فرق داریم همیشه وقتی کنار هم هستیم اصلا انگار همدیگر و نمی بینیم اصلا کاری به هم نداریم یعنی واسه هم جذاب نیسیتم اما همیشه وقتی ما رو میزارن پهلوی هم تازه به زور همدیگر و نگاه می کنیم ... اماشدید مورد عکاسی دیگران قرار میگیریم این عکسا هم برای هفته گذشته است که دایی علی اینا اومده بودن خونه ما ... اینم هلیا خانم .. اینم بنده هستم آقا ماهان ولی چون از تل هلیا خوشم اومده بود و به لباسم می اومد سرم کردم ولی بازم ماهان خانم نشدم !! این هر دومون کنار هم .. خودت که خیار داری میخوای خیار منو هم بگیری ؟؟؟!! خیار خودتو بخور هلیا جونی من خودم عاشق خیارم عمرا به کسی بدم ... آخی ...
24 بهمن 1392